تبليغاتX
 شیراز سیتی shiraz city
شیراز سیتی shiraz city

الهی اگر ستار العیوب نبودی ما از رسوایی چه میکردیم ؟


چه زیباست

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبائی رسند

 

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |

کار دله چه میشه کرد

 

 

 

دلم گرفته نمیخوام اواز بخونم

 

دلم گرفته نمی خوام اینجا بمونم

 

امشب دل من ای خدا طاقت نداره

 

تا کی خدایا اشک غم باید بباره

 

بزارید برم من بزارید برم من

 

بخت من امروز بیدار نمیشه

 

گل به گلستان بی خار نمیشه

 

شهر من اخر من و رها کرد

 

بازم غم اومد منو صدا کرد

 

این درد غربت منو گرفته

 

هر چی که داشتم از من گرفته

 

می خوام برم من اما نمیشه

 

غم جدایی تموم نمیشه

 

امشب دل من طاقت نداره

 

تا کی خدایا باید بناله

 

بزارید برم من بزارید برم من

 

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |

الهی نامه

الهی : راز دل با تو چه گویم که تو خود  راز دلی

                                                              دانه و لانه و بال  و  پر  و  پرواز  دلی

 

الهی : چگونه خاموش باشم که دل درجوش و خروس است وچگونه سخن گویم که خرد مدهوش است .

 

الهی : از پای تا فرقم در نور تو غرقم .« یا نور السموات و الارض ، انعمت فزدا!  »

 

الهی : وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و  کتابم حجابم !

 

الهی : آگاهی که دریای دلم را جزر و مد است ؛ « یا باسط » بسطم ده ، و « یا قابض  » قبضم   کن!

 

الهی :  عمر بگذشت و ما از خود نگذشتیم ، تو از ما بگذر !

 

الهی :  عارفان گویند « عرفنی نفسک » ، این جاهل گوید « عرفنی نفسی ! »

 

الهی :  اهل ادب گویند به صدرم تصرفی بفرما ، این بی ادب گوید بر بطنم دست تصرفی نه !

 

الهی :  در راهم ، اگر در باره ام گویی « لم نجد له عزما  » چه کنم ؟ (طه 115)

 

الهی : چون در تو مینگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم.

 

الهی : عقل گوید « الحذر الحذر » عشق گوید:« العجل العجل»؛ آن گوید دور باش و این گوید زود باش .

 

الهی :  روزم را چون شبم روحانی گردان ، و شبم را چون روز نورانی !

 

الهی :  اگر ستار العیوب نبودی ، ما از رسوایی چه می کردیم ؟

 

الهی :  ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد ، در « یو تبلی السرائر » چه کنیم ؟

 

الهی :  به سوی تو آمدم ؛ به حق خودت مرا به من  بر مگردان !

 

الهی :  توانگران رابه دیدن خانه خوانده ای،و درویشان را به دیدارخداوند خانه،آنان سنگ و  گل دارند و

           اینان جان و دل؛آنان سرگرم در صورتند و اینان محو در معنا خوشا آن توانگری که درویش است!

الهی : ای کاش الفاظی جز اسمای علیا و صفات حسنایت نبود ، که از الوان الفاظ چه رنگهاگرفته ایم .

 

الهی :  کی الله گفت و لبیک نشنید.

 

الهی : حرم بر نامحرم  حرام است ، محرم را  چرا محروم باشد .

 

الهی : بدان بر ما حق بسیار دارند تا جه رسد به خوبان .

 

الهی : اگر آخرم  مثل اولم باشد ، بدا به اول و  آخرم .

 

الهی :  تاکنون از این  و  آن به سویت  راه می یافتم و  اینک از تو به  این و آن آشنا می شوم.

 

الهی : تا حال تو را پنهان می پنداشتم ، و حال جز تو را پنهان می دانم.

 

الهی : به حرمت راز ونیاز اهل راز و نیازت این  نا اهل را  سوز  و گداز  ده  !

 

الهی :  از  سر دل  نشینت لب  دوختم ، و از شر آتشینم سوختم .

 

الهی : نماینده ات فرمود " « القلب حرم الله » حرمت را حفظ بفرما .

 

الهی :  با همه شیرین زبانی و شیرین کاری ام ، نمی دانم  چه کاره ام..

 

الهی : اصطلاحات انباشته را  دانش پنداشته ایم  . «  یا نور السموات و  الارض   » ؛

           قلب ما را مورد مشیت  « العلم نور  یقدذفه الله فی قلب من یشا ء »  قرار ده  !

 

الهی : به سر آمد دوران نخوت جوانی و غرور تحصیل  فنون جنون ، اینک حاصل بیداری دو ساله ام  ،

           آه گاه گاهی است . « یا لا اله الا انت  » ؛ جز آه در بساط ندارم ، از من آهی و از تو نگاهی .

 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |

سرگذشت

به آنچه پشت سر گذاشته ای فکر نکن همه چيز در روح جهان حک شده و برای  هميشه در آن باقی خواهد ماند.

اگر آنچه يافته اي خالص باشد هرگز فاسد نخواهد شد و می توانی روزی به سوی آن بازگردی ولی اگر درخششی ناپايدار باشد مثل انفجار يک ستاره آنوقت در بازگشت چيزی نخواهی يافت فقط يک انفجار نور ديده ای و خود اين هم ارزش تجربه کردن داشته است.

از کتاب کيمياگر

اثر پائولو کوئيلو

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 |

سوختم ازعشقت

ز عشقت سوختم ای جان کجایی؟
بماندم بی سر و سامان کجایی؟

من اندر ره تهی دستم چه داری؟
ز خود برهانم ای جانان کجایی؟

نه در جانی نه غیر از جان، چه چیزی؟
نه در جانی برون از چان کجایی؟

هزاران درد دل دارم من از تو
ندانم درد را درمان، کجایی؟

شد از طوفان چشمم غرقه کشتی
ندانم تا در این طوفان کجایی؟

ز بس که از عشق تو در خون بگشتم
نه کفرم ماند و نه ایمان، کجایی؟

بیا تا در غم خویشم ببینی
چه گویی در خم چوگان کجایی؟

ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی؟

چو تو حیران خود را دست گیری
ز پا افتاده ام حیران، کجایی؟

ز شوق آفتاب طلعت تو
شدم چون ذره سرگردان، کجایی؟

چنان شد در غمت عطار بیدل
که شد بر وی جهان زندان، کجایی؟

پنجشنبه بیستم تیر 1387 |

ع ش ق

       " به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد"

 به نام آن که با یک نگاه عشق را در سینه عاشق نهاد و محبت را تبدیل به

 عشق کرد و مرا عاشق و شیفته تو نمود.

 اکنون در این اتاق بی روح در خلوت خود نشسته ام و آن چه را که در سینه

 دارم برایت می نگارم.

 البته خیلی چیزها را نمیتوان گفت یا نوشت بلکه باید آنها را احساس کرد.

 بدانکه تو به اندازه زیبایی طبیعت با صفا هستی و آه که چه زیباست صفا

 و صمیمیت در کنار باتو بودن... .

 و زیباترین بهار پایان انتظار است.

 هر آنچه می نویسم از ته قلبم است برای کسی که بیشتر از خودم و به اندازه

 خدایم دوستش دارم.

 نمیدانم تو را از کجا یافتم؟ از درهای بسته شب؟ از میان گلبرگ های یک گل

 عاشق؟ یا از میان نغمه های سوزناک یک بلبل؟

 فقط این را میدانم که تو را از هر کجا که یافتم *دوستت دارم*

 بدان روزی که تو را یافتم روز عشق بود  و روزهای با تو بودن روزهای عشق.

 روزهایی متفاوت از روزهای دیگر زندگیم.

 روزهایی سراسر خاطره... .

 روزهایش همه در التهاب عشق و شبهایش شب بی قراری با تب و سوز

 هجران. خدا بهتر میتواند لحظه های بی تو بودن را معنا کند.

 آری فقط خدا میتواند.

 لحظه لحظه با تو بودن "با تو عشق ورزیدن" با تو نفس کشیدن هرگز از یادم

 نمی رود و بدان که هرگز کسی نمیتواند مهر تو را از دلم بیرون کند و هیچ کس

 نمیتواند جای تو را در قلبم بگیرد

دوشنبه هفدهم تیر 1387 |

خداحافظ

چه غمگین است آهنگ خداحافظ


من از شهر تو با یاد تو خواهم رفت


نمیگویم فراموشم نکن هرگز


ولی گاهی بیادآور


رفیقی را که نخواهی رفت از یادش


چه غمگین است آهنگ خداحافظ

دوشنبه هفدهم تیر 1387 |

اگه

 

یارخوب و مهربونم میخوام دستات و بگیرم  
حرفای نگفته ام وازتودلم بیرون بریزم

بگم عشقت تا قیامت توی قلبم خونه کرده
برق اون چشمای نازت دلم و دیوونه کرده

بگم نقش دوتا چشمات هک شده تو آسمونم
دلبرنازوقشنگم سرتو بذارروشونم

یادتو بامنه هرجا چه تو بیداری چه تو خواب
این دل دیوونه ی من می زنه واست چه بی تاب

وقتی می شنوم صداتو دل توی سینه می لرزه
یه کلام عاشقونه ات به همه دنیا می ارزه
می گذرن به سرعت باد لحظه ها وقتی که هستی
نمی دونی چه شیرینه وقتی روبه روم نشستی
شب من سحر نمیشه اگه نشنوم صداتو
اگه یک روزم نبینم رنگ زیبای نگاتو

 

 

دوشنبه دهم تیر 1387 |

و

دوشنبه دهم تیر 1387 |

وفا

یکشنبه نهم تیر 1387 |

طبیعت زیبا

 

جمعه هفتم تیر 1387 |

مادرم روزت مبارک

«یا لطیف»

انا اعطیناک الکوثر...

.

.

 

طرح: محمد سجاد جوزدانی

 

 

آفرید از گل و آیینه و لبخند تو را

سپس از عِطرِ نفس‌های خود آکند تو را

 

مُصحََفِ رازی و در صبحِ نخستینِ جهان

بر افق با قلمِ نور نوشتند تو را

 

بشر و این‌همه آیینگی و شفّافی؟!

از چه خاکی مگر ـ ای پاک ـ سرشتند تو را؟

 

گسترش یافت، افق تا افق، آن زیبایی

وقتی ـ ای آینهٔ حُسن ـ شکستند تو را

 

آسمان هرچه بلا بود، نثار تو نمود

دید با این‌همه، دریادل و خرسند تو را

 

یازده سرخْ‌گل و سبزی هستی از توست

گر فدک نیست، درختان همه هستند تو را

 

همه «او» هستی و لال است زبانم؛ لال است

می‌ستاید به زبان تو، خداوند... تو را

 «قربان ولیئی»

 

سه شنبه چهارم تیر 1387 |

زندگی زیباست


زندگی را رودی ببین که بر بستر زمان


جاریست.


               


در ساحل این رود بایست ،


نه کنجکاو باش و نه نگران.


به خس و خاشاک گذشته ات نگاه کن


که بر خاطراتت شناورند و می آیند و


می روند، درست مانند حوادثی که در


روزنامه ها می خوانی.


از آن ها منتزع شو و نسبت به آن ها


بی تفاوت باش!


آن گاه انفجاری رخ خواهد داد.


معجزه ی شکفتن در خویش!


زورق آوازهای دل خوشگلم،در


انتهای روز،مرا به آن سوی ساحل


خواهد برد،به جایی که از آنجا


می توانم همه چیز و همه کس را


ببینم.


 


کتاب اشراق ها (مسیحا برزگر)

دوشنبه سوم تیر 1387 |

عجله نکن 2سال وقت داری

خیلی وقت پیش جایی خوندم :

 

" زمانی فرا می­رسد که باید بروی پاهای خودت بایستی و باید آنقدر احساس اعتماد به نفس در خودت بیابی تا بتوانی رویاهایت را دنبال کنی… و باید مایل و مشتاق به فداکاری باشی… "

 

فکر می­کنم عمیق­ترین یا شاید واقعی­ترین حالت اتفاق افتادنش این باشه که وقتی تو دشوارترین مقاطع زندگی برای رسیدن به اهدافت دست یاری بسوی وسیله­ها دراز می­کنی ، همگی با هم از تو بگریزند…

 

 

آدمی که موفق به عمل به این سه جمله میشه یه قهرمانه ؟

 

اگر باز هم به رویایش نرسید چه ؟

 

قهرمان ناکام ما نمی­خواهد رویایش را به گور ببرد…

دوشنبه سوم تیر 1387 |

ف

 

بيشتر از اينا ازت انتظار داشتم عشقم ....

       

   

ناكامي از تولد همزاد بخت من بود 

    

شنبه یکم تیر 1387 |

کوه مظهر استقامت

 

پاسارگاد نمونه ای دیگر از معماری بر گرفته از کوه هخامنشی است .اندازه ی واقعی آن را موقعی میتوانید درک کنید که بدانیدپله او ل آن از

قد آدمی بلند تر است.

 

 

هخامنشی ها اعتقاد داشتند خدایانشان در کوه زندگی می کنند. در دوران قبل از هخامنشی 3500سال قبل از میلاد مسیح عیلامی ها به پرستش  خورشید مشغول بودند با ظهور مادها و پارسها در ایران که اعتقاد بر خدای غیر مادی و به دور از جسم داشتند با تلفیق این دو آیین مردم به این نتیجه رسیدند که خورشید با تابش نورش بر روی کوهها و غروب کردن در پشت آن فقط یک چیز را میتواند در بر داشته باشد اینکه خورشید به کوه تعظیم می کند و به نوعی مغلوب کوه می باشد . ولی این با طرز تفکر پارس ها و ماد ها جور در نمی آمد چون به نظر آنها خدا یک جسم نیست پس به این نتیجه رسیدند که خدایان معنوی آنها در دل کوه می باشد و استواری کوه به این دلیل است که باید از خدایانشان محافظت نماید .آنها قسمتی از کوه را تراش می دادند  تا به صورت یک صخره در بیاید سپس حفره هایی می کندند و مردگانشان را در آن جای میدادند  تا در دل کوه توسط خدایان به اعمال آنها رسیدگی شود بزرگی  یک تمدن را ببینید 1450 سال قبل در حجاز عرب از جاهلیت سنگ و چوب می پرستید ولی در 3000 سال قبل در سرزمین پارسها اعتقاد به خدای معنوی و رسیدگی به اعمال پس از مرگ وجود داشت نمونه آشکار آن آرامگاههای صخره ای شاهان هخامنشی در نقش رستم (در نزدیکی تخت جمشید )وجود دارد که شامل 1- قبر داریوش2-قبر خشایار شاه3-قبر اردشیر اول 4-قبر اردشیر دوم میباشد.

 

شنبه یکم تیر 1387 |

تاریخچه


در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲)به هنگام کاوشها در بابل در میان رودان (بین النهرین)، باستان شناس ایرانی، هرمز رسام یک استوانهٔ سفالین کوچک از گل پخته (۲۳ سانتیمتر)، یافت، که شامل یک نوشته از کوروش بزرگ بود. جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتی متر طول و۱۱ سانتی متر عرض دارد و در حدود۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شده‌است. بررسی‌ها نشان داد که نوشته‌ای استوانه مربوط به سال ۵۳۹ (پ.م) از سوی کوروش بزرگ پس از شکست بخت النصر و گشوده شدن شهر بابل، نویسانده شده‌است و به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده‌است. استوانه یافت شده در موزه بریتانیا در شهر لندن نگاهداری می‌شود. ازسوی دیگر در سال‌های کنونی آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانه‌ای که آن را از آن نبونبید پادشاه بابل می‌دانستند، پاره‌ای از استوانه کوروش بزرگ است که از سطر‌های ۳۶ تا ۴۳ آن می‌باشد. از این رو این قسمت که در دانشگاه ییل(Yale) آمریکا نگهداری می‌شد، به موزه لندن گسیل و به استوانه اصلی پیوست گردید. کوروش بزرگ بعد از خاتمه زمستان در اولین روز بهار، در بابل تاجگذاری کرد. شرح کامل تاج گذاری کوروش و حوادث آن دوران، به صورت مفصل توسط «گزنفون» سردار و مرد جنگی و فیلسوف و مورخ یونانی ظبط و بیان شده‌است .کوروش بعد از تاجگذاری، در معبد مردوک خدای بزرگ بابل، منشور آزادی نوع بشر را قرائت نمود .متن سخنرانی و کتبیه کوروش تا این اواخر نامعلوم بود. تا اینکه اکتشافات در بین النهرین از ویرانه قدیم شهر «اور» کتبیه‌ای بدست آمد و بعد از ترجمه معلوم شد، همان متن منشور آزادی نوع بشر، کوروش میباشد. این لوح در حال حاضر یکی از با ارزش ترین اشیای تاریخی است که در موزه بریتانیا از آن نگهداری می‌شود. فرمان حقوق بشر کوروش یا استوانه کوروش، به عنوان کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ و مایه مباهات و سرافرازی ایرانیان یاد می‌شود. کوروش، موسس پادشاهی ایران و آغازگر سلسله هخامنشیان، پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد؛ ادیان بومی را آزاد اعلام کرد؛ برای جلب محبت مردم میانرودان (بین انهرین) و آموزش همزیستی عقیدتی به انسان‌ها، مردوخ که کهن ترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخته، در پیشگاهش کرنش کرده بر دستش بوسه زد و او را نیایش کرد و سپاس گفت. او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت. او تمامی ساکنین پیشین سرزمینها را گرد هم آورده و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند.

جایگاه
این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد.این تأییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط کوروش بزرگ در روز تاجگذاری وی منتشر شده، می‌تواند برتر باشد از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع ملی ایشان صادر شده. اعلامیه حقوق بشر در نوع خود، در رابطه با بیان و ساختارش بسیار قابل توجه‌است، اما منشور آزادی که توسط پادشاه ایرانی (کوروش) در ۲۳ سده پیش از آن صادر شده، به نظر معنویتر میاید.با مقایسهٔ اعلامیه حقوق بشر مجمع ملی فرانسه و منشور تأیید شده توسط سازمان ملل، با منشور آزادی کوروش، این آخری با در نظر گرفتن قدمت، صراحت، و رد موهومات دوران باستان در آن، باارزشتر نمود می‌کند. این لوح با عنوان نخستین بیانیه حقوق بشر جهانی شناخته می‌شود لوح کوروش که پس از تسخیر بابل و شکست بخت النصر توسط کوروش به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده بود نخستین بیانیه حقوق بشرجهانی است که کوروش در آن همه طوایفی را که در زمان امپراتوری بابل به اسارت درآمده بودند آزاد و به آنها اجازه نقل مکان و زندگی آزاد در هرکجای امپراتوری خود را داد. کوروش پادشاه بزرگ ایران قوم یهود را نیز از اسارت امپراتوری بابل آزاد کرد. در این کتبیه کوروش خود را معرفی نموده و اسم پدر، جد اول، دوم و سوم خویش را نام می‌برد و اعلام می‌دارد که پادشاه ایران و پادشاه بابل و پادشاه جهات اربعه (کشورهای اطراف ایران) می‌باشد، آنگاه در مقام بیان حقوق بشر و منشور آزادی خویش مواردی را اعلامی می‌کند که در ترجمه آمده است.

ترجمه
بر گردان منشور کوروش بزرگ نشان داد که نخستین منشور جهانی حقوق بشر را ایرانیان در سال ۵۳۸ پیش از میلاد بیان نموده و مورد اجرا گذارده‌اند. در سال ۱۳۴۸ خورشیدی (۱۹۶۹م)پس از گذشت ۲۵۰۷ سال پس از صدور فرمان مزبور، نمایندگان کشور‌های گوناگون با قرار گرفتن بر آرامگاه کوروش هخامنشی در پاسارگاد از او به عنوان نخستین پایه گذار حقوق بشر و آزادی انسان، قدردانی کردند. تاکنون یکبار در سال ۱۹۷۱ مسئولان موزه بریتانیا این لوحه را به درخواست حکومت ایران به تهران قرض دادند که مخالفت دولت انگلیس با این اقدام سبب بروز تنش میان مسئولان دولتی و موزه بریتانیا شده بود.

در روزگاری که کوروش بزرگ به نمایندگی ایرانیان، منشور حقوق بشر و آزادی انسان را فرستاد فخر مردمان و شاهان دیگر کشتن، سوختن و ویران کردن بود. خلاصه متن این منشور چنین است :

«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ … آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. آن‌ها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم، به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. … من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند. خدای بزرگ از کردار من خشنود شد … او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم … من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه¬های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند … من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.»

یادآوری این نکته ضروری است که بسیاری از موارد اعلامیه جهانی حقوق بشر که در منشور کورش آمده ریشه در فرهنگ ایرانی دارند .

شنبه یکم تیر 1387 |

لوح حقوق بشر کورش هخامنشی


                        


 

اینک که به یاری مزدا  تاج سلطنت  ایران ، بابل  و کشورهای چهار گانه را بر سر گذاشتم

                                           اعلام می کنم که :

تا روزی که زنده هستم و مزدا پادشاهی را به من ارمغان می کند ، کیش و باورهای

مردمانی را که من پادشاه آنان هستم  را گرامی بدارم و نگذارم که فرمانروایان و

 زیر دستان من ، کیش و آیین  و دین و روش مردمان دیگر را پست بدارند و یا آنها را بیازارند .

من امروز افسر پادشاهی را بر سر نهادم و تا روزی که زنده هستم و مزدا پادشاهی را

 به من ارزانی کرده ،هرگز فرمانروایی خویش را بر هیچ مردمانی به زور تحمیل نکنم .

 در پادشاهی من هر ملتی آزاد است که مرا به پادشاهی خود بپذیرد یا نپذیرد .

من تا زمانی که پادشاه ایران و کشورهای چهار گانه هستم نخواهم گذاشت که کسی

بر  دیگری ستم کند و اگر کسی ناتوان بود  و بر او ستمی رفت ، من از او دفاع خواهم کرد

  و حق او را گرفته و به او پس خواهم داد و ستمکاران را به کیفر خواهم رساند .

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت کسی مال و اموال دیگری را با زور یا روش

نادرست دیگری ، بدون ارزش وافعی از او بگیرد .

من اعلام می کنم که هر کس آزاد است هر دین و آیینی را که میل دارد برگزیند و در هر کجا

که می خواهد سکونت گزیند و به هر گونه که معتقد است عبادت کند و معتقدات خود را بجا

آورد و هر کسب و کاری که می خواهد انتخاب کند ،تنها به شرطی که حق کسی را پایمال

نکند و زیانی به حقوق دیگران وارد نسازد.

من اعلام می کنم هر کس پاسخگوی اعمال خود  می باشد و هیچکس را نباید به انگیزه ء

اینکه یکی از بستگانش خلاف کرده است ، مجازات کرد و اگر کسی  از دودمان یا خانواده ای

خلاف کرد تنها  همان کس به کیفر  برسد و با دیگران کاری نیست .

تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت ، مردان و زنان را به نام برده و کنیز یا نامهای دیگر

بفروشند و این رسم زندگی باید از گیتی رخت بر بندد.

                

              و از مزدا می خواهم که مرا در تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و

                                      ممالک چهارگانه گرفته ام پیروزگرداند.

 





 

جمعه سی و یکم خرداد 1387 |

هرستاره نشانی از اوست

در دل سیاه شب،

هر ستاره ای که سر می زند ، اوست چشمک هر ستاره ای ،

نگاه دزدانه ی اوست که مرا پیغام می دهد

که در زمین تنها نیستی ،

که مرا غروب نیست ،

مرا با تو جدایی نیست ،

مرا بی تو زندگانی نیست ،

مرا بی تو سرنوشتی نیست ،سر گذشتی نیست. .

هر ستاره ای مرا مژده ای است که او هست ، که اوست..

که او خورشید بی غروب من است.

که او وصال بی فراق من است.

که او حضور بی غیبت من است.

او در دم هر نفس من است.

در کوبه ی هر نبض من است.

طعم هر طعامم اوست.

شهد هر شرابم اوست.

عطر هر یاسی نجوای اوست.

وزش هر نسیمی نوازش اوست.

قطره ی هر شبنمی اشک اوست.

عاشقی رنگ سمند اوست.

آسمان ، پرتوی از سر در اوست.

مخمل ابر ، گل پیکر اوست.

ساقه ی صبح ، بر و بالایش ،

نغمه وحی خدا آوایش ،

آرزو طرحی از اندامش،

مژده نقشی است ز پیغامش ،

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |

دلتنگی

" نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن"

زبان گوینده حافظه است و حافظه انبار اندوخته هایی از این و آن , نگاه گوینده دل است و دل نهانگاهی است غیبی که در آن سراپرده قدس جز دو کس را راه نیست , معبود و معشوق !

و خوشا آنان که معبودشان و معشوقشان یکی است و اینان هستند که از شرک به توحید رسیده اند و آخرین مرحله توحید,  یگانگی این دو گانه است .

تنهایی به معنی انسان در غربت , این هستی می هراسد , می گریزد و ناآرام است ؛ در جستجوی آشنائی با خودش, در انتظار یافتن کسی همچون خودش که در این دنیا, با هم یک بودن مطمئن و مانوس و متکی به یکدیگر داشته باشند !

می دانستم که آنچه میان ما پدید آمده غشق نیست که بتوان سردش کرد؛ دوستی نیست که بتوان به دشمنی اش کشاند ؛ خویشاوندی نیست که بتوان برید؛ شور جوانی نیست که بتوان گریخت........ یک نوع آشنایی یافتن در جمع انبوه بیگانه هاست, یک نوع  ناگهان برخوردن با هموطنی است در غربت دوردست !                                                         ,مطالبی که نوشتم همش از گفته های دکتر شریعتی بود که تو کتابهای مختلف خوندم تا حالا

حقیقتش دلم خیلی گرفته

حرفهای بی ربطم رو بزارین پای دلتنگی

دوستتون دارم  

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |

دیدار یار

دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بیابان، بر تشنه ای ببارد

ای بوی آشنایی، دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان، پیوند روح دارد

سودای عشق پختن، عقلم نمی پسندد
فرمان عقل بردن، عشقم نمی گذارد

باشد که خود به رحمت، یاد آورند ما را
ورنه کدام قاصد، پیغام ما گذارد؟

هم عارفان عاشق، دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد، یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو، از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم، بی او نمی گوارد

پایی که بر نیارد، روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد، یا دل نمی سپارد

مشغول عشق جانان، گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران، باید که سر نخارد

بی حاصلست یارا، اوقات زندگانی
الا دمی که یاری، با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند، سعدی به کنج خلوت؟
کز دست خوبرویان، بیرون شدن نیارد

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |

خ

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 |

گل وتگرگ

قصه منو غم تو
قصه گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن
ترس لحظه های مرگه
ای برای با تو بودن
باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته
ذهن خواب آلوده من

همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت
پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن
طرح اندام تو داره
زنده میشه جون میگیره
پا توی اتاق میزاره

کاش میشد صدای پاهات
بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده
سر آفتاب گردونامون
کاش میشد دوباره باغچه
پر گلهای تو باشه
غنچه سفید مریم
با نوازش تو واشه

کاش میشد اما نمیشه
نمیشه بیای دوباره
نمیشه دستات تو گلدون
گلای مریم بزاره
کاش میشد اما نمیشه
این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود
دیگه برگشتن نداره

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 |

ترس

چرا از مرگ مي ترسيد ؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

بهشت جاودان آنجاست .

               جهان آنجا و جان آنجاست

گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !

سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

 

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .

                 نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،

                               نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،

                                                     زمان در خواب بي فرجام ،

خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

 

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد

                 در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست

                                     در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،

           زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد

كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند

            درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

 

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد

           همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد

           چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

           چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟

چرا از مرگ مي ترسيد ؟

 

 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 |

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

The palace in the Gardens of Paradise 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 |

کورش کبیر وآزادی یهودیان

 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 |

خالق عشق

 

ای خالق من !می دانم  توانایی آن را دارم  تا  در دریای بی گران اوج شنا گنان خودرا به ساحل امن تو برسانم  !پس پس لیاقت این وصل را نیز به من عطا نما  .

 

ای خالق نشاط !سعادت وخوشبختی را  نصیبم فرموده ای در سایه امید به دیدار معشوق وآسودن در آغوش آرامش بخش او گامل می شود .

 

ای خالق مهر ! می دانی چیستم و می دانم چیستی این تفاهم دلنشین را با چشم پوشی وبخشش خود جذاب تر وعمیق تر گردان .

 

ای خالق زیبایی ! چشمانم را تو برروی پرواز پرنده –جوشش حیات از دل خاگ و نسیم بهار

گشودی پس سینه ام را نیز بگشای تا دچار تنگ نظری نشوم .

 

ای خالق خاطره ها ! عاشقانه پرسه زدن در گوچه باغ خاطره ها رابه شوق یافتن رد پایت از من دریغ منما .

 

ای خالق باران ! بر من ببار و رنجش ها – گینه ها – کگج اندیشی ها و غبار نخوت ها را بشوی تا از طراوت وشادابی پس از باران لذت ببرم وبه من نیز باریدن را بیاموز تا هر آنچه را از تو دارم در خود محصور ننمایم  .

 

وای خالق عشق ! دستان نیازمند من را نیز بگیر و به جمع شیفته گانت ملحق  تا من نیز در مسیر نورانی عشق در حلقه عشاق قرار گیرم واز هم جواری با تو بر خود ببالم .

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 |

پس از

 

 

پس از ما تیره روزان روزگاری می شود پیدا

                                                            قفای هر خزان آخر بهاری می شود پیدا

مکش - ای طور !- با افسرده حالان گردن دعوی

                                                          که در خاکستر ما هم شراری می شود پیدا

سرت گردم   دل آشفته مارا چه می کاوی ؟

                                                         در این گنجینه داغ بی شماری می شود پیدا

پس از فرهاد باید قدر این جان سخت دانستن

                                                       که بعد از روزگاری مرد کاری می شود پیدا

زهر تن پروری جانبازی ما بر نمی آید

                                                   به  عمری از حریفان خوش قماری می شود پیدا

چنین گر گریه مستانه راخواهم فرو خوردن

                                                       

                                                       مرا از هر بن مو چشمه ساری می شود پیدا

فراموشم نخواهد کردآن سرو روان   اما

                                                             بهار رفته بعد از انتظاری می شود پیدا

حزین ! ار خویشتن را از میان گم گشته انگاری

                                                     در این دریای  بی پایان   کناری می شود پیدا  

                                                   

 

 

 

 

عقل چون آهوی وحشی از جهان رم خورده است

                                                       تا سر زلف پریشان که بر هم خورده است

کعبه در خون غزالان همچو داغ لاله است

                                                 تا صف مژگان خون ریز تو بر هم خورده است

 پا به هر جا میگذاری نشتری در خاک هست

                                                     شیشه های اسمان گویا که بر هم خورده است

شکوه – صائب – از سرشک تلخ کافر نعمتی است

                                                        کعبه با آن قدر آب شور زمزم خورده است 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 |

غم

 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 |

همیشه به یادتم


عشق يعنی مستی و ديوانگی

           عشق يعنی  با جهان بيگانگی

                     عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                               عشق يعنی سجده با  چشمان تر

                                          عشق يعنی  سر به دار آويختن

                                          عشق يعنی اشک حسرت ريختن

                                          عشق يعنی درجهان رسواشدن

                                عشق يعنی مست و بی پروا شدن

                              عشق يعنی اعتبار لحظه ها

                  عشق يعنی سجده بر سجاده ها

             عشق يعنی يک تبسم يک نماز

          عشق يعنی عالمی در راز و نياز

        عشق يعنی سوختن از تشنگی

               عشق يعنی سوختن از بيدلی

                         عشق يعنی يک شقايق غرق خون

                                   عشق يعنی درد و مهنت در درون

                                            عشق يعنی انتهای هرچه راز

                                                      عشق يعنی راز شبهای دراز

                                                   عشق يعنی يک سوال بر هر جواب

                                                       عشق يعنی يک سوال بی جواب

                                                     عشق يعنی آخر خط بهشت

                                                 عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت

                                             عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور

                                        عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور

                                     عشق يعنی سوختن با ساختن

                              عشق يعنی زندگی را باختن

                     عشق يعنی انتظار و انتظار

               عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

               عشق يعنی لحظه ديدار توبي

                           عشق يعنی ديده بر در دوختن

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن

                                            عشق يعنی لحظه های ناب ناب

                                                     عشق يعنی لاله اما بر چمن

                                                              عشق يعنی زاهد اما بت پرست

                                                              عشق يعنی همچو من شيداشدن

                                                                  عشق صد سخن دارد وليکن بی صدا

                                                                عشق يعنی بهترين حسن ختام

 

 

 

 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 |




سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي

فداي مهربونيات چه مي‌کني با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود اين نامه‌رو واست نوشت

حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه

جاي نگاهت تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه

از غصه‌ها هرچي بگم جون خودت بازم کمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فرياد زدم يا تو بيا يا من پيشت برسون

فداي تو نمي‌دوني بي‌تو چه دردي کشيدم

حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه‌هاي زندگي

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

نمي‌دوني چقدر دلم تنگ براي ديدنت

براي مهربونيات..نوازشات.. بوسيدنت

به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته

يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته

من مي‌دونم همين روزا عشق من از يادت ميره

بعدش خبر مي‌دن بيا که دارد دوست مي‌ميره

روزات بلنده يا کوتاه... دوست شدي اونجا با کسي

بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت منو گم نکني تو دود اين شعر غريب

يه سرزمين غربت با صدتا نيرنگ و فريب

فداي تو يک وقت شبا بي‌خوابي خستت نکنه

غم غريبي زرد و شکستت نکنه

چادرشب لطيفتو از روت شبا پس نزني

تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشکني

آگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

راست? ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم

رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر کوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اين‌جوريه

سرفه‌هاي مکررم مال هواي دوديه

گلدون شمعدونيمونم عجيب واست دلواپسه

مثل يک بچه که بار اول ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره

دلت ميخواد مي‌اومدم يا تنها رفتي بهتره

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده يه كاسه خون

همش يك چشمم به دره چشمم ديگم به آسمون

يادت مياد گريه‌هامو ريختم كناره پنجره

داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديديو گفتي حالا بذار برم

تو رفتيو من حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري منو فراموش ميكني

فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي‌وفاست

با اين كه من خوب مي‌دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه

يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

داغ دلم تازه ميشه اسم‌تو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه‌گير

مگه نگفتم چشاتو از چشمم هيچ وقت نگير

حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه

تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو دنيا برام جهنمه

ديوار خونمون پر از سايه و غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه

مگه نگفتي همه‌جا من و تو هميشه

دلم واست شور ميزنه اين دل و بيخبر نذار

تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم

به جون تو فقط دارم يك كمي خواهش ميكنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا كتاب

كه هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب

ميگم شبا ستاره‌ها تا ميتونن دعا كنن

نورشونو بدرقه پاكي خنده‌هات كنن




cetare.kiiani@yahoo.com

هفته سوم مهر 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387

چه زیباست
کار دله چه میشه کرد
الهی نامه
سرگذشت
سوختم ازعشقت
ع ش ق
خداحافظ
اگه
و
وفا

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
عاشقانه
کلیپ موبایل
شیوا
کد آهنگ
غزاله
ستاره ایل
شهلا وعاطفه
پاسارگاد
دخترای شیطون بلا
ای در دل من اصل تمنا همه تو(الهه )
نازنین یار
دنیای یک فرشته
سروش
آریانا
تنهایی سحر
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme